

سخن کز دل بر آید لاجرم در دل نشیند
اگر ایران به وقت جنگ قوی بود
رفاقت های مردم معنوی بود
درایت های پير عشق خميني
به عزم مير حسين موسوي بود
همشهریان و هم استانی های عزیز شیرازی و اهالی فارس امروز سه شنبه مورخ ۲۲/۲/۱۳۸۸ آقای مهندس موسوی رئیس جمهوری آینده ایران و محبوب دلها در شیراز ورزشگاه شهید آیت الله دستغیب واقع در دروازه کازرون با مردم دیدار و گفتگو دارد. وعده ما امروز ساعت ۱۵.۳۰ در ورزشگاه شهید دستغیب شیراز موج سبز در انتظار مورد سیدی از آل فاطمه زهرا س باستقبال خواهد رفت.
پیش بسوی ایرانی آباد - آزاد
غیرتمند - جهانی و خدایی
با انتخاب مهندس میر
حسین موسوی یار و همراه
امام راحل و دنباله رو واقعی
شهیدان انقلاب و جنگ
سلام دوستان عزیز و گرامی دوست داشتم در ایام ماه ربیع الاول برنده را اعلام نمایم اما تعدادی ایمیل و پیغام خصوصی داشتم بنابراین بر اساس نظرهای دوستان و برداشت خودم نام
(( غیرتمندان))
که زیبنده همه رزمندگان افتخارآفرینان و جانبازان و شهدای جنگ است از بین اسامی انتخاب میگردد. خواهر گرامی خانم صادقی (مامانی هستی) لطفا آدرس پستی خود را برای من ایمیل فرمایند تا جایزه ناقابلی در برابر این همه لطف و وقت گذاشتن برای خواندن رمانهای من تقدیم حضورشان نمایم.
از تمام دوستانی که در این چند سال مرا همراهی کردند و برای خواندن رمانهای من وقت گذاشتند و با نظرهای خود مرا یاری کردند کمال تشکر و سپاس را دارم. خدا نگهدار همه ذوستان
![]()
التماس دعا![]()
![]()
سلام دوستان خوبم بلاخره این رمان به پایان رسید اما حکایت جنگ و جبهه و شهدا و نامرادی ها و مشکلات و .... همچنان باقی است در اینجا نام پیشنهادی برای رمان که از جانب خوانندگان عزیز ارائه شده می نویسم امیدوارم به انتخاب خوانندگان بهترین نام برای رمان در نظر گرفته شود و هفته آینده اعلام میکنم و جایزه آن عزیز بعد از اینکه آدرس خود را برای من ایمیل کردند ارسال میگردد. دست حق یارتان.

اینم عکس جایزه برنده
مامانی هستی(کوهی از اسامی زیبا و دلنشین را ارسال کرده اند)
۱-رویاهای ناصر
۲- فراموشیهای زمان
۳- دایره ی زندگی
۴- او هرگز بیاد نخواهد آورد
۵- غیرتمندان
۶- فراز و نشیبهای محبت
۷- جنگ برای عشق
۸- جبهه های جنگ و صلح
۹- کاش می دانستم
۱۰- پایانی برای اغاز
رضا (که هیچ نشانی از او ندارم)
۱۱- عشق و فداکاری
بیژن از آمریکا(پیشاپیش آدرسش را برای جایزه پیغام خصوصی گذاشتند)
۱۲- همراه همیشگی
ترانه (دختر دوست داشتنی و همراه همیشگی رمانهای من)
۱۳- عشق به بازگشت
مرد خدا
۱۴- بگذار بگریم
راضیه امینی
۱۵- خاطرات عشق
محمدرضا گرهی
۱۶- رنجهای یک همرزم
آهوی کوهی(در اسامی عاشقانه فکر کردند و نوشتند)
۱۷- رنج عشق
۱۸- افسانه عشق ناهید
۱۹- فراموشی عشق
۲۰- همراه با عشق
جل الخالق(واقعا جل الخالق)
۲۱- روزنه امید به آینده
۲۲- دردهای دو همنفس
التماس دعا
۲۳- چشم های منتظر یک مرد
احمد جهاندیده (روحانی روشنفکر و امروزی دوست داشتنی اخه پسر خالمه)![]()
۲۴- ناهید
ناهيد كه جواب مثبت را از منير گرفته بود دست به كار شد كه برادرش را به خواستگاري ببرد. او صحبتهايش را با رضا كرده بود و قرار گذاشته بود چند جلسه اي با منير صحبت كند. او عقايدي براي خود داشت. زندگي ساده و بي دغدغه. اهل بريز و بپاش نبود و ميخواست اگر قرار است زندگي جديدي را شروع كند بدون تشريفات اضافي باشد. او ميخواست به همسر اينده اش بگويد از دار دنيا چي دارد و چگونه ميخواهد زندگي كند بايستي فردي كه ميخواهد با او ازدواج كند با مشكلات يك جانباز اشنا شود. بايد بداند با يك فرد معمولي ازدواج نمي كند. بايد بداند شوهرش نمي تواند چون ديگر مردان بدود و چون ديگر مردان كارهاي روزمره خود را انجام دهد و بسيار اوقات پيش مي ايد كه به كمك همسرش حتي براي بلند شدن از جايش نياز داشته باشد. اما ميتوانست به او اطمينان دهد كه زندگي سالمي را براي او تضمين كند. ميتوانست قلبي كه مملو از عشق به خانواده باشد را به او تقديم كند و آرامش را در خانه براي همسرش برقرار سازد. ناهيد همه اين دغدغه هاي برادرش را ميدانست و همه را تماما براي منير توضيح داده بود. منير هم ماهها روي اين مسئله فكر كرده بود. حتي با مشاور صحبت كرده و نظرات خودش و او را جمع بندي كرده بود و با چشمي باز جواب مثبت داده بود.
ناهيد تقويم را باز كرد. ورق زد و هر روز ان را بخاطر آورد. بعضي از روزهاي تقويم برايش زيبا بود و بعضي ناخوشايند. اما هميشه سعي ميكرد با اميد به آينده زندگي كند. فكر رضا و ازدواج او مشغولش كرده بود. اما تاريخهايي كه در تقويم روزهاي خاصي را حك كرده بود به روزهاي دور مي بردش. عمليات كربلاي 5 ، صفحه را باز گذاشت و به فكر رفت. به ياد قبل از عمليات كربلاي 5 كه ناصر به جبهه رفته بود و برنگشته بود. نمي دانست اين روز را شادي كند يا عزاداري؟ اما هميشه اين عمليات در ذهنش باقي خواهد ماند و اين چيزي بود كه خود ميدانست و حفظش كرده بود. باز ورق زد. صفحه زيبايي روي برگ تقويم طراحي شده بود.تقويم زيبايي بود روزهاي جشن و سرور را برگي زيبا به خود اختصاص داده بود. ازدواج حضرت علي و فاطمه زهرا . مكث كرد روز جمعه بود. بايد با رضا هماهنگي كند و با خانواده منير قرار خواستگاري را بگذارد. دلش ميخواست عيد جمع انان سه نفره شده باشد. دلش ميخواست برادرش از اين تنهايي بعد از سالها بيرون آيد. اين آرزويي بود كه هر سال سر سفره هفت سين از خدا طلب ميكرد. احساس زيبايي به او ميگفت امسال رضا و منير در كنار يكديگر زندگي خوبي را شروع خواهند كرد. لبخند بر لب داشت و هنوز در فكر برنامه خواستگاري بود. روز خواستگاري خودش را بياد آورد و با اينكه ناصر رفته بود اما همچنان برايش زيبا بود . چقدر دلش ميخواست مادرش بود و چقدر دلش ميخواست سخنان دلنشين پدري مهربان را چون روزهاي كودكي مي شنيد. اما يقين داشت كه روح پاك آنان همچنان همراه هر دو نفرشان است. ميدانست موفقيت در زندگي جز با دعاي والدينشان ميسر نبوده است. او باور داشت كه هر دو زنده هستند و نظاره گر برنامه هاي فرزندانشان. از جا بلند شد. به درب اتاق رضا آرام كوبيد. نمي توانست منتظر بيدار شدن باشد. هر وقت ميخواست كاري كند تحمل نداشت صبر كند به همين خاطر برخلاف روزهاي ديگر كه رضا خود از خواب بعدازظهر بيدار ميشد امروز ميخواست بيدارش كند. با اينكه خيلي آرام به در زده بود صداي رساي رضا را شنيد كه او را دعوت به داخل شدن كرد. در را باز كرد برادر را پاي كامپيوتر ديد و داشت عكس پدر و مادرش را روي كامپيوتر در قابي زيبا و اطراف آن را فرشته هاي كوچك و زيبايي بود طراحي ميكرد. ناهيد دست روي سر برادرش كشيد و بر موهاي او بوسه زد. دستي هم بر عكس پدر و مادر كشيد و بر چشمان خود گذاشت. اوج عشق و علاقه اين خواهر و برادر به هم و هر دو به پدر و مادر را ميشد در رفتار آنان تماشا كرد. ناهيد دست روي يكي از فرشته ها گذاشت و گفت از خداوند ميخوام سال ديگر چنين فرشته زيبايي مرا عمه صدا كند. رضا كه همچنان مشغول كار بود سر برگرداند و گفت اگر خداوند امورات دنيا را به دست خواهر كوچولوي من بدهد همه را ميخواهد در يك روز به سرانجام برساند . انوقت كار دنيا ميشد فيلم هندي كه بچه بدنيا مياد و بزرگ ميشه و در تلاطم عشق و زندگي مي افتد و به مراد دلش ميرسد و پير ميشود و ميميرد. ناهيد خنديد و گفت از شوخي گذشته من روز ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه را براي خواستگاري معين كردم اگر مشكلي نداري ميخواهم به خانواده منير زنگ بزنم و قرار مدار را بگذارم داداش ما حرفي سخني ، پيشنهادي ندارد؟
رضا ميدانست كه هر حرفي بزند ناهيد تصميمش را گرفته است بهتر ديد موافقت خودش را اعلام كند و هر چه زودتر اين مسئله را فيصله دهد. ناهيد از اتاق خارج شد. داشت جملاتي را كه ميخواست به مادر منير بگويد تكرار ميكرد. تا بحال چنين برنامه اي برايش پيش نيامده بود و حال ميخواست رل مادري مهربان را براي پسرش بازي كند. اول بايد از خصوصيات رضا بگويم. نه ميگويند از خودشان تعريف ميكند . چند تا پيشنهاد را بررسي كرد. بالاخره كاغذي برداشت و جملاتي كه ميخواست بگويد را نوشت. چند بار خط زد و باز نوشت. استرس داشت. بالاخره جملاتي را نوشت تا آن را به مادر منير بگويد و قرار بگذارد. از سر ميز بلند شد تا به طرف تلفن برود كه زنگ تلفن به صدا در امد. اضطراب تمام وجودش را گرفت. دست خودش نبود. به خودش گفت بخاطر برنامه خواستگاري اينظوري شده با دستاني لرزان تلفن را برداشت. به محض گفتن الو آن طرف تلفن صداي آقاي رضوي را شنيد كه سلام كرد. اما صداي او شادي دفعات قبل را نداشت. بعد از سلام و احوالپرسي سراغ رضا را گرفت . ناهيد اجازه خواست تا گوشي را به برادرش بدهد. همچنان دلشوره داشت. به اتاق رضا رفت و گوشي را به او داد و از اتاق خارج شد. بعد از لحظاتي برادر را ديد كه لباس پوشيده و قصد خارج شدن از خانه را دارد. رنگ به چهره نداشت. اما جرات نداشت بپرسد چي شده ؟ رضا متوجه حالت ناهيد شده بود اما خود نمي دانست چه بايد به خواهر بگويد ؟ لبخندي كه نشاني از غم در آن بود به خواهر زد و گفت جايي كار دارد و برميگردد. در حال پوشيدن كفشهايش بود كه صداي بوق در پشت در حياط را شنيد. آرام آرام بيرون رفت . آقاي رضوي دنبال او آمده بود. هر دو در ماشين ساكت بودند. نه رضا ميتوانست سوالي كند و نه آقاي رضوي ميتوانست توضيحي دهد. سكوتي در ماشين بود و گاهي بوق ماشيني باعث ميشد رضا سرش را بلند كند. جلو آسايشگاه معلولين و جانبازان ايستاد. هر دو پياده شدند. به طرف در رفتند. اينجا جايي بود كه رضا بارها براي فيزيوتراپي امده بود. بعضي از بچه ها را ميشناخت. اين بار آقاي رضوي به سراغ تخت هميشگي نرفت بلكه به طرف اتاق مسئول آسايشگاه رفت. هر دو وارد شدند. مسئول آنجا رضا را مي شناخت. صورت او را بوسيد و گفت در همه اين سالها من نمي دانستم شما با ناصر آشنا هستيد. اما متاسفم كه اينك بايد خبر بدي به شما بدهم. ناصر در وضع خوبي به سر نميبرد. او سالهاست كه حافظه اش را از دست داده است. آقاي رضوي خيلي سعي كرد به او كمك كند. خيلي سعي كرد او را با آشنايان روبرو كند اما ناصر اجازه نداد. ديشب ناصر از تخت بلند ميشود چند قدمي كه راه ميرود سرش گيج ميرود و به زمين ميخورد و بيهوش ميشود. به من زنگ زدند و خودم را به اينجا رساندم. ناصر را به بيمارستان منتقل كرديم . بعد از آزمايش و سي تي اسكن متاسفانه دكتر متوجه وجود تومور در سر ناصر ميشود كه منشا شيميايي دارد. هنوز هم بهوش نيامده و من از آقاي رضوي خواستم چنانچه كسي را از اشنايان ناصر ميشناشد خبر كند كه حال فهميدم شما هستيد. رضا حرفهاي اخر رئيس را نمي شنيد. باورش نميشد اين همه سال ناصر اينجا بوده و او بي اطلاع بوده است . فقط دلش ميخواست او را ببيند. به همراه آقاي رضوي به بيمارستان مراجعه كرد . ناصر در سي سي يو بود و پرستارها به رضا اجازه دادند فقط چند لحظه اي آهسته بالاي سر ناصر برود. رضا سرش را كنار تخت ناصر گذاشت و ارام گريست و با او حرف زد. " مرد قهرمان چرا اينقدر پير شده اي؟ تو كه بي معرفت نبودي اين همه سال همسرت را تنها گذاشتي؟ باورم نميشود. قهرمان چرا بايد تو را در چنين حالي ببينم؟ چرا زودتر ما را خبر نكردي ميداني همسرت سالها در فراقت اشك ريخت حال به او چه بگويم؟ او منتظر توست . قهرمان هيچوقت از پا نيافتادي و چون هميشه لجباز بودي. "
رضا گريه ميكرد و در دل با او درد دل ميكرد. پرستار وارد شد و آرام از او خواست اتاق را ترك كند. رضا بلند شد كمرش خميده شده بود. با اينكه هميشه به خواهرش ميگفت اميدي به بازگشت ناصر نيست اما در دل خودش اميدوار بود. حال با ديدن وضعيت دوست و همرزمش بعد از سالها شكسته شده بود. مشكلات زندگي او را استوار نگه داشت اما حال نمي دانست به خواهر چه بگويد؟ آقاي رضوي به طرف او آمد دستان رضا را در دست گرفت و گفت اميدمان به خدا است هر چه خواست او باشد همان ميشود. رضا ميخواست با دكتر بيمارستان صحبت كند و به طرف اتاق رئيس بيمارستان رفت. حدود 15 دقيقه رئيس بيمارستان وضعيت ناصر را توضيح داد و فراموشي او را هم ناشي از وجود تومور ميدانست. آخرين جوابي كه به آنها داد اين بود كه از ما كاري ساخته نيست بايد تسليم خواست خدا شويم.
ناهيد روي صندلي نشسته بود و به عكس ناصر كه در قاب بالاي قبرش قرار گرفته بود نگاه ميكرد و با او درد دل ميكرد. مي دانست اينك ناصر همه حرفهاي او را مي شنود . ميدانست او زنده است و يادش در دلها باقي مي ماند. او خود را سرزنش ميكرد كه اين همه سال ناصر در آسايشگاه بوده و او بي خبر در خانه نشسته بوده است. اما دلش شاد بود كه ناصر به آرزوي واقعي خودش رسيده و در جوار سيد و سالار شهيدان امام حسين آرام گرفته است. روح همه شهيدان شاد.
پايان
دوستان گرامی متاسفانه بدلیل فحاشی بعضی افرادی که هنوز فرهنگ استفاده و انتقاد درست از مطالب را ندارند مجبور شدم نظرات را اول ببینم و بعد از تائید در وبلاگ قرار دهم امید است مرا ببخشید.
خانم حسيني روي كاغذي كه روي ميز جلو دستش بود چيزهايي يادداشت كرد. معمولا كارهايي را كه بايد انجام مي داد يادداشت ميكرد تا فراموش نكند. خيلي دقيق و منضبط بود و همين باعث موفقيت در كارش شده بود. زير چشمي محسن را نگاه ميكرد و مي ديد كه مثل هميشه سرش زير و به فكر فرو رفته است . خانم حسيني به محسن و پاكي او بيشتر از چشمش اطمينان داشت . بارها ميخواست در مورد رويا با او صحبت كند اما چون ميدانست به ناهيد علاقه دارد صلاح نمي ديد نام دختري ديگر را بياور و اينك كه متوجه شده بود از ناهيد دل كنده و قصد دارد او را به نامزدش بسپرد بهتر مي ديد در مورد رويا با او صحبت كند. نزديك يك سال بود كه رويا براي او كار ميكرد . ميدانست شرايط از او دختري ديگر ساخته است و چنانچه مردي خوب و پاك در كنارش باشد حتما خوشبخت خواهد شد . رويا ديگر آن زني نبود كه روزي به او معرفي شده بود. كوشا و باهوش بود . خانم حسيني جواني خود را در او مي ديد و دلش مبخواست اين زني كه اين همه در زندگي سختي كشيده است طعم شيرين زندگي را بچشد. هم شان بودن در دين را در تقوا و ايمان افراد مي دانست نه تحصيلات و قيافه و ثروت . اما بهتر ديد در مورد ناهيد و ناصر اول صحبت كند. شايد الان محسن هم آمادگي شنيدن اين موضوع را نداشته باشد. بعد از يادداشت كردن مواردي كه ميخواست بيادش بماند. كاغذها را برداشت و رو به محسن كرد و گفت خوب گفتي كمك ميخواهي ؟ كارم در حال حاضر تمام شد و در خدمت شما هستم. مي توانيم با هم صحبت كنيم. از كجا مي خواهي شروع كني؟ محسن هم لبخند زد و گفت بالاخره نوبت من هم رسيد كه به حرفهام گوش بدهيد. خيلي خوب حاج خانم نوبت من هم رسيد صحبت كنم . هر دو خنديدند و محسن همه چيز را تعريف كرد و حال ميخواست راهي پيدا كند. خانم حسيني به فكر فرو رفته بود. از روز اول هم ميدانست با اينكه خبري از ناصر ندارند محسن نمي تواند با ناهيد ازدواج كند. تعهد او نسبت به دوست و همسنگرش اين را به خوبي ثابت ميكرد. نگاهي به زير ميز انداخت و دمپايي كه از پا در آورده بود را جابجا كرد و روبه محسن گفت خوب منتظرم من كه ديگه حرفي نمي زنم تو شروع كن ميخواي چيكار كني؟ محسن روي صندلي تكاني خورد. كتش را درست كرد و دستي به موهايش كشيد و گفت : قبلا كه گفتم براي روبرو كردن اين دو نفر با هم احتياج به كمك دارم . نمي دانم بايد چه كنم؟ از كجا شروع كنم. از طرفي به ناهيد و رضا نگفتم كه از ناصر خبر دارم و از طرفي ديگر ناصر چون حافظه اش را از دست داده هميشه آرزو ميكند كه با ناهيد با اين وضعيت روبرو نشود. من با چند تا روانشناس و دكتر صحبت كردم همه ميگويند شايد با ديدن ناهيد حافظه اش برگردد شايد هم تا اخر عمر برنگردد . اما ما نبايد دست روي دست بگذاريم ، هر چه بگذره بدتر ميشود. من ميخواهم با صلاحديد شما اول با ناصر صحبت كنم و شما هم باتفاق تشريف بياوريد كه با ناهيد و برادرش رضا صحبت كنيم. من خيلي اميدوارم كه اين دو نفر بعد از اين همه دوري زندگي جديدي را شروع كنند. به فرض اينكه ناصر حافظه اش برنگردد ميتواند با يك ديد جديد با ناهيد زندگي كند. در كارگاه باز شد و يك بار ديگر رويا سيني چاي را براي خانم حسيني و آقاي رضوي آورد دو تا استكان كه چاي نسبتا كم رنگي در ان بود . قندان لبه شكسته اي كه مملو از قند بود در يك سيني استيل قرار داده بود. خانم حسيني چشمكي دزدانه به رويا زد و رويا به كارگاه برگشت. دمپايي را به پا كرد و بلند شد و سيني چاي را برداشت به طرف محسن آمد. همراه با تعارف چاي گفت ببخشيد پزشكان مي گويند چاي كمرنگ براي قلب مفيد است. به همين خاطر به رويا خانم گفتم سعي كند در كارگاه چاي كمرنگ درست كند. محسن سري به علامت رضايت تكان داد و چاي را برداشت . قندي ريز در قندان پيدا كرد و ضمن تشكر قند را در چاي فرو كرد و به دهان گذاشت. در جواب خانم حسيني كه در حال برگشت به پشت ميزش بود گفت چاي كمرنگ همراه با قند كم . شما چنان قندان را پر كرده ايد كه ميهمان را مجبور به خوردن قند زياد مي كنيد. خانم حسيني تبسمي كرد و گفت از شوخي گذشته تو هر كاري بخواهي بكني من تو را همراهي مي كنم. فقط سعي كن تمام جوانب را بسنجي كه خداي ناكرده جواب عكس نگيريم و به روحيه اين دو جوان آسيب نرسانيم. محسن استكان را در سيني قرار داد و آماده رفتن شد . بعد از تشكر و خداحافظي از دفتر خارج شد و در كوچه به راه افتاد كه يادش آمد با ماشين خودش آمده و چنان در فكر بود كه يادش رفته بود. برگشت سويج را داخل قفل ماشين انداخت و سوار شد. تمام فكرش پيش ناصر بود. او هرگز متوجه رفتارهاي خانم حسيني نشده بود كه ميخواست توجه او را به طرف رويا جلب كند. خسته بود و بهتر ديد به خانه برود و استراحتي كند. بوق زدن دائم ماشينها او را كلافه ميكرد. پشت چراغ قرمز بود كه چراغ سبز شد اما ماشين جلويي ايستاده بود و با جو اني كه سر در ماشين كرده بود خوش و بش ميكرد و توجه اي به صف ماشين پشت سرش نداشت. هر چه ماشينها بوق مي زدند راننده دست بيرون ميكرد و اشاره ميكرد از كنار من عبور كنيد و گويا حق خود ميدانست كه وسط خيابان سد راه عبور ديگر ماشينها باشد. محسن پياده شد و به طرف ماشين رفت. مودبانه سلام كرد و گفت آقاي محترم فكر نمي كنيد ايستادن در اينجا باعث تضييع حقوق ديگران باشد؟ چراغ مجددا قرمز شد كه راننده با تروشرويي گفت : چه خبره آقا مي بيني كه دارم صحبت مي كنم واجبه اگر نمي تواني صبر كني دنده عقب بگير و از كنار ما رد شو تازه الان هم كه چراغ قرمزه. محسن از اين همه بي اخلاقي كه در جامعه بوجود آمده بود رنج مي برد. مي دانست يك كلمه ديگر حرف بزند كتك مي خورد و بعدش هم مشكلات بعدي اما وظيفه خود ميدانست كه تذكر را بدهد. برگشت و با اشاره به راننده هاي پشت سر با تاسف سري تكان داد و دنده عقبي گرفت و با سبز شدن چراغ عبور كرد. با خود مي گفت چرا اينچنين شده ايم؟ چرا رعايت نكردن حقوق ديگران اينقدر برايمان راحت شده؟ چرا زشتيها قباحت خود را از دست داده؟ به نظر او همه را در مشكلات فرهنگي جامعه ميدانست كه از نان شب واجبتر بود. عدم مطالعه مردم ، ندادن اطلاعات دقيق در رسانه ها ، بستن روزنامه هاي مخالف هر طيف در هر دوره رياست جمهوري فرقي نمي كرد راست ، چپ ، ميانه ، او مي ديد كه در هر دوره هر كسي بر حكومت مي آيد ميخواهد عقايد خود را ترويج دهد و اين ميشود كه روز به روز اخلاقيات از جامعه دور ميشود. خسته از مشكلات روحي و رواني كه در اين مدت برايش پيش امده بود به خانه رسبد و يك راست به تختخواب رفت و سريع خوابش برد.
ناهيد كه جواب مثبت را از منير گرفته بود دست به كار شد كه برادرش را به خواستگاري ببرد. او صحبتهايش را با رضا كرده بود و قرار گذاشته بود چند جلسه اي با منير صحبت كند. او عقايدي براي خود داشت. زندگي ساده و بي دغدغه. اهل بريز و بپاش نبود و ميخواست اگر قرار است زندگي جديدي را شروع كند بدون تشريفات اضافي باشد. او ميخواست به همسر اينده اش بگويد از دار دنيا چي دارد و چگونه ميخواهد زندگي كند بايستي فردي كه ميخواهد با او ازدواج كند با مشكلات يك جانباز اشنا شود. بايد بداند با يك فرد معمولي ازدواج نمي كند. بايد بداند شوهرش نمي تواند چون ديگر مردان بدود و چون ديگر مردان كارهاي روزمره خود را انجام دهد و بسيار اوقات پيش مي ايد كه به كمك همسرش حتي براي بلند شدن از جايش نياز داشته باشد. اما ميتوانست به او اطمينان دهد كه زندگي سالمي را براي او تضمين كند. ميتوانست قلبي كه مملو از عشق به خانواده باشد را به او تقديم كند و آرامش را در خانه براي همسرش برقرار سازد.
محسن چون هميشه اين مكان را محلي براي آرامش افرادي مي دانست كه سرگردان و حيران نمي دانند چه كنند؟ يادش مي امد روزي كه خانم حسيني ميخواست اينجا را راه اندازي كند چقدر دوندگي كرد و چقدر به اين اداره و آن اداره سر زد . كاغذبازي هاي اداري او را دلسرد نكرد و كمر همت براي تاسيس اين مكان بست. نگاهي به عكس همسر خانم حسيني كه روي ديوار بود انداخت و چشمانش را به سوي آسمان دوخت و برايش دعا كرد. آراستگي ميز و دفتر كار منضبط بودن حاجيه خانم را نشان ميداد. لحظاتي بود كه تنها نشسته بود و منتظر بود تا خانم حسيني كه رفته بود به كارگاه دوخت سري بزند برگردد. با خود آرزو ميكرد كاش همه مردم چون اين شيرزن براي رفع مشكلات يكديگر قدم برمي داشتند و فداكاري و گذشت تنها به نام پطرس فداكار و دهقان فداكار ثبت نگردد. كاش كتابهاي درسي بچه ها مملو از اين سرگذشتها ميشد تا هم رسم فداكاري به بچه ها آموزش داده شود و هم يادي از اين بزرگوارن در اذهان بماند . اما مي ديد كه ديگر حتي از جواناني كه با اخلاص و پاكي در جبهه ها نبرد كردند هم يادي نمي كنند. نام شهدا تنها بر تابلو خيابانها و كوچه ها ديده ميشود. راهي كه شهدا براي آن مبارزه كردند به فراموشي سپرده شده و بسياري از مسئولين تنها نامي از مسلماني بر انها نهاده شده است. محسن هر وقت تنها ميشد فكرهاي روز به او فشار مي اورد و باعث سردردي كه از دوران جنگ مبتلا شده بود به سراغش مي امد اما مي دانست كه يك دست صدا ندارد. ولي هرگز نااميد نمي شد و سعي ميكرد هم خود عامل به عمل خير باشد و هم ديگران را تشويق و ترغيب نمايد. درب كوچك آهني كه مابين دفتر و كارگاه قرار داده شده بود و مقداري از زنگ خوردگي را مشخص ميكرد به چشم ميخورد. كليدي كه يك قاب كوچك به ان وصل بود در قفل ان بود و بالاي در هم قابي كه آيه و ان يكاد در ان بود آرامشي به ادم ميداد. همه اين نشان اعتقادات قلبي خانم حسيني بود . محسن داشت دفتر را كه بارها ديده بود برانداز ميكرد كه در باز شد و خانم حسيني با لبخند هميشگي وارد شد و عذرخواهي كرد. او گفت بايستي يك سري از كارها را امروز عصر تحويل دهد و به همين خاطر قبل از شروع به صحبت به كارگاه رفته تا به اين موضوع رسيدگي كند و بدقولي پيش نيايد.
موفقيت هر كاري را در انضباط و خوش قولي نسبت به مشتريان و احترام ميدانست. پشت ميزش قرار گرفت و ليواني نيمه پر از آب كه دستمال كاغذي روي ان انداخته شده بود برداشت و قرص سفيدرنگي كه روي يك دستمال ديگر بود برداشت و به دهان گذاشت و آب را سركشيد. نفسي عميق كشيد . رو به محسن گفت : از صبح قرص را گذاشته بودم بخورم گاهي درد قفسه سينه به من فشار مي اورد دكتر هم اين قرص را داده تا كنترل كنم بايستي صبح ميخوردم اما كار آنچنان زياد است كه به كل فراموش كردم حالا كه آمدم چشمم به قرص افتاد. خوب ديگه پيري و هزار و يك عيب شرعي . گاهي بچه ها اذيتم ميكنند و مي گويند خانم خيلي هواي خودت را داري . ميگم چيكار كنم حفظ سلامتي هم جزء واجبات دين است بايد سالم باشم تا بتوانم كار كنم خوب الان نيروهاي كارگاه 32 نفرند. همه هم نان آور خانواده خداي نكرده مشكلي پيش بياد 32 تا خانواده از نان خوردن مي افتند. راستي بايد يك تشكر جانانه هم از شما بكنم به خاطر معرفي رويا خانم . واقعا خانم كاردان و باهوشي است تمام امور كارگاه را سپردم به او . خودم بيشتر به كارهاي اداري مي رسم . الحق او هم خيلي خوب از پس كارها برآمده و همه كارگران هم دوستش دارند.
خانم حسيني يك ريز حرف ميزد و اجازه نمي داد محسن حرفي بزند. محسن هم با حوصله كامل گوش ميداد در حالي كه ميخواست از خودش ، ناهيد و ناصر و رضا و خيلي چيزهاي ديگر حرف بزند گوش داد تا بالاخره حرفهاي خانم حسيني تمام شد و منتظر اظهار نظر محسن شد. چهره محسن هم نشان ميداد كه از رضايت خانم حسيني شاد شده و خدا را شكر ميكرد كه رويا هم سر و سامان گرفته . استكان چايي را كه خانم حسيني ريخته بود برداشت و با برداشتن قندي از قندان روي ميز چايي را خورد. خانم حسيني همينطور كه در حال ورق زدن زونكني مدارك مالي بود سرش را بلند كرد و گفت : اينجا امده اي كه بر و بر من را نگاه كني خوب يك چيزي بگو. محسن كه خنده اش گرفته بود و دوست داشت بگويد مگر شما اجازه مي دهيد كسي حرفي بزند ؟ اعتراضي نكرد و گفت : خيلي خوشحالم كه از كارگاه راضي هستيد . امروز هم رفته بودم اسايشگاه پيش ناصر . حال عجيبي پيدا كرده است شما كه مي دانيد من به ناهيد علاقه داشتم.
هنوز جمله او تمام نشده بود كه خانم حسيني وسط حرف او پريد و گفت : علاقه داشتي ؟ يعني الان ديگه علاقه نداري؟
محسن كه تعجب او را ديد گفت علاقه اي به اون شكل قبلي نه . الان ديگر ناهيد براي من چون يك خواهر مي ماند. به همين خاطر هم آمده ام از شما مثل هميشه كمك بگيرم. من حتم دارم كه ناصر حافظه اش را به دست خواهد اورد تازه اگر اينچنين هم نشود ناهيد كه ميداند محسن نامزد اوست. من خانه انها رفتم ميخواستم بگويم ناصر را يافته ام اما نتوانستم. ناهيد هنوز منتظر برگشت ناصر است. قبل از اينكه ناصر را پيدا كنم خودم هم فكر ميكردم يا شهيد شده يا مفقود الاثر است اما شما كه تمام ماجرا را مي دانيد در يك اتفاق من او را در اسايشگاه پبدا كردم. از آن موقع تا بحال وجدانم ناراحت بود كه چرا بايد به ناهيد علاقه داشته باشم در حالي كه نامزدش سالم است اما از وجود يكديگر خبر ندارند. ؟ بارها با ناصر صحبت كرده ام . در اين ديدار او خيلي عوض شده بود . ميخواهد از تبعيدي كه براي خود در اسايشگاه درست كرده بيرون بيايد. خيلي خوشحال شدم حتما با آمدن در بين مردم وضعيت روحي او هم بهتر خواهد شد . شايد خداوند كمك كرد و حافظه اش را بدست آورد. خانم حسيني خيلي فكر كردم ميخواهم با ناهيد و رضا در مورد اينكه ناصر را يافته ام صحبت كنم اما نياز به كمك دارم. نمي دانم چگونه. ؟ بايد آنها را اماده كنم تا با ناصر روبرو شوند. شايد با ديدن ناهيد حافظه ناصر برگردد. تازه اگر هم حافظه او برنگردد خوب با ديدن عكسهاي نامزدي و صحبتهاي ناهيد و رضا حتما راضي خواهد شد و ميتواند زندگي جديدي را با ناهيد شروع كند. ميخواهم تمام تلاشم را به كار ببرم تا اين دو نفر را كه سالها از هم دور بودند در كنار هم قرار دهم. مطمئن باشيد آن روز بهترين روز زندگي من خواهد بود.
صداي در زدن در آهني بين دفتر و كارگاه باعث شد كه محسن ادامه ندهد. در باز شد و رويا وارد شد سلام كرد و به طرف ميز خانم حسيني رفت اما هنوز متوجه نشده بود كه ميهمان خانم حسيني آقاي رضوي است كه باعث شده بود زندگي او عوض شود ميخواست چيزي بپرسد كه خانم حسيني رو به رويا گفت : رويا خانم مثل اينكه متوجه حضور آقاي رضوي نشدي . رويا كه دست پاچه شده بود برگشت و به پشت سرش نگاهي كرد از خجالت سرخ شد و سرش را زير انداخت و جلوتر آمد و سلام كرد و از اينكه متوجه نشده عذرخواهي . محسن هم كه بعد از معرفي او به خانم حسيني ديگر او را نديده بود متعجبانه او را نگاه ميكرد. چقدر عوض شده بود براي خودش خانمي شده متين و با وقار. از جا بلند شد جواب سلام او را داد و ابراز خوشحالي كرد كه با خانم حسيني كار ميكند. محسن تصميم گرفت فعلا انجا را ترك كند كه خانم حسيني مانع شد و گفت تشريف داشته باشيد فعلا با شما كار دارم ميدانم رفتي ديگر تا سال بعد هم تو را نخواهم ديد فكر كنم سالي يك بار نوبت من ميشود . هر سه خنديدند و رويا سوالش را بپرسيد و به كارگاه برگشت.
روبروي ناصر نشست و با شوخي سر صحبت را چون هميشه باز كرد. ناصر از دنياي بيرون از آسايشگاه پرسيد. غم عجيبي در چشمان او موج ميزد. محسن تصميم گرفته بود كم كم موضوع رضا و ناهيد و اينكه آنها را يافته است براي دوستش بازگو كند.
بايستي زمينه را اماده ميكرد. بعد از صحبت و احوالپرسي هاي هميشگي روي به او كرد و گفت :
ببين ناصر تو بايد سعي كني خاطرات گذشته را بياد بياري ، اينكه خانواده تو كجا يودند؟ ميدانيم كه تو اهل دزفولي و حتما خانواده تو هم آنجا بوده اند. ما روزهاي زيادي را در جنگ گذرانديم يادته تو آرپيجي زن بودي ميگفتي ميخواي به شكار تانك بري ميگفتي وقتي اين نخاله ها را از روي زمين حذف ميكني تمام خستگي روز از تنت بيرون ميره ، يادمه ميگفتي نامزد داري يك بار توي جبهه بوديم نامه اي از او برات رسيد خيلي گريه كردي خيلي دوستش داشتي يادمه اسم زيبايي هم داشت زهرا ، نه نازنين ، زيبا ، فاطمه، صديفه، خداي من اسمش چي بود؟ ناصر تو اسمي به خاطر نداري؟
- نه محسن جان من حتي اسم خودم را نمي دانستم و تو به من گفتي اصلا چرا امروز اين حرفها را پيش كشيدي من با اين وضعيت كنار آمدم. من مي دانم اسم او چي بوده و اين هم نمي دانم كه آيا مرا با اين حال و روز قبول دارد؟ اصلا بعد از اين همه سال حتما از من نااميد شده است و ازدواج كرده چرا بايد با اين فكرهاي بيهوده خودم را درگير چيزي كنم كه نمي دانم اصلا وجود دارد يا نه؟ تازه تو هم اگر خودت سراغ من نيامده بودي و معرفي نمي كردي نمي دانستم كيستي ؟ درسته عكسهاي ما مويد اين است كه روزي ما با هم دوست و همرزم و همسنگر بوديم . چند روز پيش با پزشك آسايشگاه صحبت كردم ميگفت احتمال اينكه تا اخر عمر خاطره ات را بدست نياوري زياد است من از نظر جسمي سالم هستم و روحيه من است كه دارد مرا از پا مي اندازد . دلم ميخواهد جايي مشغول كار شوم. ميخواهم از اين بن بست و حصاري كه براي خودم درست كردم بيرون بيايم . ميخواهم در بين مردم باشم ولي نمي دانم چگونه؟ احتياج به كمك دارم. تو ميتواني به من كمك كني شايد بتوانم زندگي جديدي را تجربه كنم، از اين وضعيت كه گوشه اي بنشينم و غصه بخورم خسته شدم تا كي بايد اينچنين ادامه دهم؟
محسن تحت تاثير حرفهاي ناصر قرار گرفته بود و احساس خوبي داشت . او حس كرد همين كه ناصر ميخواهد به ميان مردم و جامعه برگردد جاي اميدواري دارد. در اين سالها هرگز ناصر را اينچنين متحول نديده بود. محسن ناصر را از برادر بيشتر دوست داشت پسري بود كه هيچ وقت نديده بود زيربار زور رود. هرگز نديده بود خودسرانه كاري كند؟ دوران جنگ را به ياد مي اورد كه عاشقانه در زير رگبار گلوله هاي دشمن نماز مي خواند و اشك مي ريخت و با صلايت در در حملات شركت مي كرد. آرزو داشت روزي كه موج انفجار او را از بالاي تپه به پائين پرت كرده بود آنجا مي بود و وضعيت روحي ناصر را مي ديد . يادش نمي رود كه همرزمانش مي گفتند چنان كوه با صلابت از جا بلند شد و دور خودش چرخي زد و چون بيگانه اي به سمت ديگر همرزمانش رفت و پرسيد چي شده؟ جاهايي از بدنش زخمي شده بود به بيمارستان منتقلش كردند . بيهوش شده بود و وقتي بهوش آمد پزشكان متوجه از دست دادن حافظه اش شدند. محسن در راه بازگشت به همه اين موارد فكر ميكرد. بهتر ديد سري به حاجيه خانم حسيني بزند و از حال و احوال او با خبر شود . ماهها بود از او خبري نداشت . دلتنگ بود . به خيابانها نظر مي انداخت و به اسم كوچه هايي كه جلو انها عبور ميكرد. به اسم شهيداني كه روزي در اين زمين خاكي با جسمي سالم و روحي پاك زندگي ميكردند و اينك در جوار پروردگارشان زندگي ميكنند. معتقد بود انسان بايد آزاد زندگي كند. بايد از آزادي بهره كافي ببرد. بايد در هر كجاي دنيا است چون سرو قامت آزاده داشته باشد. معتقد بود خون اين همه چوان پاك هم براي بدست آوردن ازادي ريخته شد. ابراز عقيده اي كه باعث شد اين همه شهيد بدهيم چون نمي خواستيم زير بار زور استكبار و مزدورانش برويم اما براستي امروز به آنچه مي خواستيم رسيديم؟ خون شهدا ثمر داد يا خودمان در مقابل نسل امروز جوانان شديم مانعي براي ابراز عقايد و آزادي انها؟ آيا در بوجود آوردن نسلي موفق و مومن و متعهد به كشور موفق بوده ايم؟ يا نه باعث شديم با ندانم كاريها بسياري از جوانان تحصيلكرده كه سرمايه هاي آيندگان بودند از كشور خارج شوند و ابزار پيشرفت كشورهاي ديگر بخصوص غرب شوند؟ چه شد كه اين همه جوان تحصيلكرده از كشور خارج شدند و در ديار غربت سكني گزيدند؟ چي شد كه بسياري از نوجوانان و جوانان ما بيكار و الاف در خيابانهاي پرسه بزنند و هيچ كسي هم به فكر نباشد كه آينده اين همه جوان چي ميشود؟ چي شده كه بزه كاري و مواد مخدر از سن 10 الي 12 سالگي شروع شده و بنيان خانواده ها را از هم گسسته است؟ محسن همينطور كه رانندگي ميكرد به هزاران شهيد و همرزمش فكر ميكرد و به اينكه چرا نتوانستيم جايگزيني براي شهدا در جامعه داشته باشيم؟ در فكر بود كه خود را روبروي كارگاه خانم حسيني ديد . ماشين را كنار ديواري پارك ميكرد كه نظرش روي ديوار به عكس شهيدي افتاد كه روي ديوار نقش بسته بود. برگشت و سوار ماشين شد و از جلو عكس به جلوتر رفت . از شهيد خجالت مي كشيد كه مانعي براي ديدن تصوير او باشد. لحظه اي روبروي عكس ايستاد . سرش را به نشانه احترام به زير انداخت و در دل سلامي به او داد و به طرف كارگاه راه افتاد. زنگ زد . خانم حسيني كه در دفتر كارش نشسته بود بلند شد و چادرش را درست كرد و جلو در آمد وقتي چشمش به محسن افتاد خوشحال شد و با شعف گفت : به به آقاي رضوي ؟ چي شده راه گم كرده ايد از اين طرفها آمديد؟ قبل از تعارف كردن داخل شد و در طرف كارگاه خانمها را بست و انوقت اقاي رضوي را به داخل دعوت كرد . هر دو سالها بود با هم دوست بودند و از يك خواهر و برادر به هم نزديكتر . محسن بهتر ديد از رويا چيزي نپرسد تا خانم حسيني خود شروع به صحبت كند . او هميشه درد دلهايش را براي خانم حسيني مي گفت و او هم موضوع علاقه محسن به ناهيد را خبر داشت . فكر ميكرد امده تا او را با خود به خواستگاري ببرد اما غافل از اين بود كه اين دفعه محسن به سراغش آمده تا همه چيز را تغريف كند و جگونه روبرو كردن ناهيد و ناصر را از او كمك و راهنمايي بخواهد.
آسايشگاه جانبازان را كه وارد ميشوي جز صحنه هاي فداكاري و ايثار، از خودگذشتگي در مرداني كه روزگاري چون ديگر انسانها در بين مردم زندگي ميكردند و امروز بر روي تخت هاي آسايشگاه و ويلچرها و ... زندگي را در بين يكديگر سپري مي كنند و لبخندي رضايتمند از اين نوع زندگي بر لبان انان نمي بيني. اينان بزرگ مرداني هستند كه خود را عمري قرباني دين و مملكت و مردم خود كردند. اينان جواناني بودند كه روزگاري در بين ما رفت و امد و كار ميكردند. اينك يا قطع نخاع شده اند يا معلوليت به حدي است كه چون يك فرد عادي قادر به زندگي عادي نيستند. نفس هايي كه بايستي هر لحظه خفه شدن و خس خس سينه را تجربه كنند و يا قطع نخاع هايي كه شبانه روز روي تخت دراز كشيده و از زخم بستر رنج ميبرند .جانبازان شيميايي كه درد ريه و آسيبهاي ناشي از بمبهاي شيميايي كه كشورهاي متمدن و باصطلاح حقوق بشر به عراق دادند و خود را شريك اصلي اين جنايات كردند هر روز اين مردان بزرگ را رنج مي دهد اما بخاطر انگيزه وهدفي كه پا به جبهه ها گذاشته اند خم به ابرو نمي آورند و كمر خم نمي كنند هنوز هم خود را در ميدان مبارزه مي بينند و اين عشق به معبود و دين و ميهن را بزرگترين سرمايه خود مي دانند. وقتي وارد شدي و با انها شروع به صحبت كردي ديگر نمي تواني بيرون بروي و نمي فهمي چطور وقتت گذشته خود را در مقابل ان همه بزرگ منشي كوچك ميبيني و ديگر حرفي براي گفتن نداري . با اين همه دلت مي گيرد كه كمتر به اين عزيزان بي مدعي رسيدگي ميشود و كمتر هموطنان يادي از انان مي كنند گويا فراموش كرده اند جانبازي و فداكاري آنان بوده كه امروز ما در كمال اسايش و آرامش زندگي مي كنيم. اينجا مكاني بود كه هر روز محسن سركشي ميكرد و با تك تك جانبازان اين مركز سلام و عليك داشت. دوستاني زيادي اينجا يافته بود و روزها ميشد بعضي از انها را با خود به گشت زدن در شهر مي برد و يا مراسم دعا و ميهماني با كمك دوستانش ترتيب مي داد تا روحيه تازه اي در كالبد اين عزيزان بدمد. بعد از ظهر بود و با جعبه شيريني وارد شد و با دوستان شوخي كرد و به طرف تختي رفت كه دوستش بر روي ان دراز كشيده بود. دستي به پشت او زد و با صداي بلند كه عادت هر روز او بود پرسيد حال دوست غريب و عزيز ما چطور است؟ هنوزم در عالم برهوت زندگي مي كند يا بيرون امده است؟ روي صندلي نشست و در حالي كه دوستش هم روي تختخواب نشسته بود روبروي او قرار گرفت. جواني كه روزگار او را شكسته تر نشان ميداد اما بيشتر از 35 سال نداشت روزهاي متمادي را در آسايشگاه گذرانده بود اما هرگز بياد نمي اورد كجا بوده و چرا به اين مكان امده است ؟ دوستان براي او ماجراي جنگ را تعريف كرده و اينكه در جنگ خاطره اش را از دست داده و هيچ كسي و هيچ چيزي را به ياد نمي اورد. سالهاست كه با دوستانش زندگي ميكند و ارزو دارد روزي همه چيز را به خاطر اورد نمي داند پدر و مادري كه در قيد حيات باشند دارد يا نه؟ خبر ندارد خواهر و برادري او را ياري خواهد داد يا نه؟ تنها دلخوشي او همين دوستان و مددكاران آسايشگاه هستند و محسن كه سالهاست او را تنها نگذاشته است. با اينكه محسن همه چيز را براي او گفته اما نمي تواند باور كند شايد براي دلخوشي او اين حرفها را ميزند. اما عكسهاي جبهه و جنگ قدري به او روحيه ميدهد. حتي در مورد خانواده هم صحبتهايي با او كرده اما نشاني از آنها ندارد.
محسن روزي كه ناهيد را در خيابان ديد و آدرسش را پيدا كرد براي دوستش تعريف كرد . به او گفت كه دوران نوجواني كه به جبهه ميرفته او را ديده و علاقه پيدا كرده اما بعدها فهميده كه او نامزد دارد و به خاطر مفقود شدن نامزدش نمي خواهد ازدواج كند. او منتظر نامزدش است در حالي كه هيچ اثري از او نيست . محسن با توجه به رشته حقوق و كنجكاوي كه در اين خصوص كرده بود فهميد دوستش كه در اسايشگاه هست همان ناصر است اما هرگز نتوانست به او بگويد دختر مورد علاقه اش همان ناهيد نامزد اوست . بارها با مشاوراني صحبت كرده بود. با خانواده و دوستانش مشورت كرده بود اما هيچوقت به نتيجه نرسيد. او نمي توانست به دوستش وفادار نباشد ميدانست بالاخره روزي ناصر خاطره اش را بياد خواهد آورد و به فرض ممكن هم كه بياد نياورد او كه ميدانست ناهيد نامزد ناصر است نه وجدان ديني و شرعي به او اين اجازه را ميداد نه وجدان عقلي به همين خاطر بعد از ملاقات با ناهيد و رضا تصميم گرفت براي هميشه فكر ازدواج با ناهيد را از سر بيرون كند و براي او چون برادر و دوستي باشد كه تلاش كند تا او را به ناصر برساند و ميدانست كه راهي سخت در پيش رو دارد.
مرگ بر اسرائيل غاصب
شيطان خونخوار قرن


